در روزگاری یک مرد که شغلش شویندگی بود،یک الاغ و یک سگ داشت.در یک شب و در هنگامی که تمام مردم در خواب بودند،یک دزد به خانه اش آمد. مرد در خواب سنگینی فرو رفته بود،اما سگ و الاغ بیدار بودند.

سگ تصمیم گرفت که پارس نکند،زیرا می خواست بخوبی از ارباب خود مراقبت کند و همچنین می خواست درسی هم به او بدهد.

الاغ نگران شد و به سگ گفت که اگر پارس نکنی،خودم باید یک کاری انجام دهم.

سگ تصمیمش را عوض نکرد و الاغ با صدای بلندی شروع به عرعر کردن کرد.

با شنیدن صدای عرعر الاغ،دزد فرار کرد،و ارباب هم از خواب بیدار شد و شروع به شلاق زدن الاغ کرد که بی دلیل و در نصف شب،عرعر کرده بود.

نتیجه اخلاقی داستان"یک نفر نباید درگیر انجام وظایف دیگران شود بیش از اینکه وظایف خودش را انجام دهد."

 

اکنون نگاه جدیدی را به همین داستان می اندازیم.....

مرد شوینده ،یک مرد تحصیل کرده خوب از انستیتوی مدیریت بود. او دارای دید وسیعی بود.او متقاعد شد که باید دلیلی برای عرعر کردن الاغ در آن ساعت شب باشد.او اطراف را نگاه کرد ،مسیر حرکت را نگاه کرد و متوجه شد که یک دزد وارد خانه شده و صدای الاغ به این دلیل بوده  که او را متوجه حضور دزد کند.

با توجه به پیشقدمی الاغ  و اقدام  برای مطلع کردن او از حضور دزد ،باعث شد که مقدار زیادی  یونجه و توجهات دیگر،به عنوان جایزه ،دریافت کند و محبوب اربابش شود.

 زندگی سگ تغییر زیادی نکرد،بجز اینکه در ارزشیابی سالیانه، اکنون الاغ بخاطر انجام وظایف سگ،مورد تشویق بیشتری قرار گرفته بود.

بزودی سگ فهمید که الاغ  خیلی خوب درگیر انجام وظایف خودش است و می تواند از علف خوردن و استراحت کردن لذت ببرد.

الاغ به عنوان ستاره شناخته شد. الاغ  اکنون با استانداردهای کارایی  بالا کار و زندگی می کرد.

بزودی او تحت فشار زیاد کار بود و همواره تحت این فشار قرار داشت و لذا  بدنبال کار جدیدی می گشت.

 

"هنگامی که شما ،افرادی را که باهوشتر از خودتان هستند، را استخدام  می کنید، شما اثبات می کنید که شما از آنها باهوشتر هستید."