اینشتین و دوست نابینای او

روزی یکی از دوستان اینشتین از او خواست تا درباره تئوری نسبیت خود،در یک گردهمایی اجتماعی توضیح دهد و این تئوری را برای حاضران در گردهمایی تشریح کند.اینشتین مخالفت کرد و گفت:

من یکبار در یک روز داغ با یک دوست نابینا قدم می زدم و گفتم که،من نوشیدنی،شیر می خواهم.

دوست نابینایم گفت:من می دانم نوشیدن یعنی چه.اما شیر چیه؟

پاسخ دادم:مایع سفیدرنگی است.

گفت:می دانم مایع  چیست.اما سفید چیه؟

گفتم:شبیه پرهای قو.

گفت:می دانم پر چیست اما قو چیه؟

گفتم:یک پرنده با گردن کج.

گفت: گردن را می دانم چیست ولی کج چیه؟

عصبانی شدم.بازویش را گرفتم و آن را راست کرده و گفتم این راست است.سپس آن را از آرنج خم کردم و گفتم این کج است.

دوست نابینایم گفت:آهان!حالا فهمیدم منظورت از شیر چیه!!!