" دم روباه از زرنگی به دام می افتد."
در روزگاران گذشته کشاورزی زندگی می کرد که باغ انگوری داشت . او برای اینکه تاکستان او انگورهای خوبی بدهد ، بسیار زحمت می کشید . گاه شب تا صبح بیدار می ماند و کار می کرد تا درختان باغش را به خوبی آبیاری کند . کارهای او به خوبی انجام می شد ، اما او یک مشکل بزرگ داشت . مشکل او این بود که یک روباه حیله گر ، گاه و بی گاه شبها به باغ انگور او دستبرد می زد و انگورهای باغش را می خورد و بوته ها را لگد مال می کرد و از جا می کند . کشاورز تلاش بسیار کرد که روباه را به دام بیندازد ، اما مؤفق نشد . روباه زرنگتر از آن بود که به دام بیفتد.
کشاورز ، چند شب پشت سر هم نخوابید و کنار باغش مواظب بود تا روباه را به دام بیندازد ، اما مؤفق نشد . عاقبت فکری به ذهنش رسید.
سر راه روباه چاله ای کند و روی آن را با انگورهای شیرین و آبدار پوشاند . او امیدوار بود که روباه به سراغ انگورهای رسیده بیاید و به چاه بیفتد ، اما این نقشه او نیز بی فایده بود . روباه خطر را حس کرد و از راه دیگری وارد باغ شد و باز هم به درختها آسیب رساند . کشاورز درمانده شده بود و نمی دانست که با این روباه چکار کند که پیرمردی دنیا دیده به دادش رسید . به او گفت : " دامی سر راه روباه بگذار و در آن قطعه ای گوشت قرار بده . روباه برای خوردن گوشت می آید و در دام می افتد."
کشاورز این کار را کرد . او برای اینکه روباه بعد از خوردن طعمه بمیرد ، آن گوشت را زهرآلود کرد و با خیال راحت به خانه رفت . فردا که به باغش برگشت ، دید که باز هم بوته های انگور لگد مال شده و گوشت زهر آلود دام نیز دست نخورده مانده است . کشاورز سراغ پیرمرد رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد . او به کشاورز گفت : " با روباه بسیار زرنگی در افتاده ای ، تو نباید گوشت را زهر آلود می کردی . حتما ً روباه بوی گوشت را حس کرده و به طرف دام آمده ، اما بوی زهر را هم فهمیده و از خوردن آن چشم پوشیده است این بار گوشت را زهر آلود نکن."
کشاورز به حرف پیرمرد گوش کرد . دامی سر راه روباه و لا به لای بوته ها کار گذاشت . در دام هم یک تکه گوشت نرم و تازه به عنوان طعمه قرار داد . اما دیگر امیدی به گرفتار شدن روباه نداشت.
شب شد . روباه مثل همیشه خودش را به باغ رساند . هنوز یک خوشه انگور هم نخورده بود که بوی گوشت تازه را حس کرد . بو را دنبال کرد تا به دام رسید . با خود گفت : " حتما ً صاحب باغ این گوشت را زهر آلود کرده تا من بخورم و بمیرم."
روباه با احتیاط به گوشت نزدیک شد . گوشت را بو کرد ، گوشت بوی زهر نمی داد . با اینکه روباه فهمید که گوشت زهرآلود نیست ، اما به آن نزدیک نشد . می خواست از خیر خوردن گوشت بگذرد و باز هم به خوردن انگور بپردازد ، اما بوی گوشت تازه ، او را به هوس انداخته بود . با خود گفت : " گوشت تر و تازه کجا و انگور کجا ؟ کاش می فهمیدم این تکه گوشت توی باغ چه می کند . " آهسته آهسته به گوشت نزدیک شد . با دقت بیشتری گوشت را بو کرد . مطمئن شد که زهر آلود نیست . با خود گفت : " نکند تله ای برای من کار گذاشته باشند . البته من زرنگتر از کشاورز هستم . بهتر است به جای آنکه دهانم را به گوشت نزدیک کنم و آن را بخورم ، با دستم یا دمم گوشت را چند متر دورتر از جایی که هست پرتاب کنم . با این کار اگر دامی هم برایم گذاشته باشند ، مهم نیست . کشاورز فردا می بیند روباهی گرفتار نشده و از گوشت تر و تازه هم خبری نیست."
با این نقشه ، روباه آهسته آهسته به طعمه نزدیک شد . به تله که رسید پشتش را به گوشت کرد و دمش را تکان داد تا به این وسیله گوشت را از آنجا دور کند . با اولین فشاری که دم روباه به گوشت وارد کرد فنرهای دام به کار افتاد و دم روباه در دام گرفتار شد . روباه بسیار تلاش کرد که خودش را رها کند ، اما بی فایده بود . صبح روز بعد کشاورز که امیدی به گرفتار شدن روباه نداشت ، به باغ آمد و با تعجب روباه را دید که در دام افتاده است . او که از این اتفاق بسیار خوشحال بود ، آرام آرام به روباه نزدیک شد و دست و پای او را بست تا با خودش به روستا ببرد . او وقتی که داشت این کار را می کرد ، از خودش می پرسید چرا به جای سر و پوزه روباه ، دم او در تله گیر کرده است . و بعد علت کار را فهمید و به روباه گفت : " فهمیدم جناب روباه ، تو آنقدر زرنگ و حیله گر بودی که به جای سر ، دمت را به تله نزدیک کردی . دیگر نمی دانستی که دم روباه از زرنگی به دام می افتد . " از آن به بعد به آدم خطاکار و باهوش و زرنگی که حساب همه چیز را کرده باشد ، اما باز هم گرفتار شود ، گفته می شود که " دم روباه از زرنگی به دام افتاد.