پدر سختگیر

کشیشی از یک جاده روستایی عبور می کرد که مرد جوانی را دید که با شتاب و عجله مشغول برداشتن بسته های بزرگ یونجه و علف است که از روی گاری اش،به زمین افتاده بودند.

کشیش به مرد جوان نزدیک شد و گفت : "پسرم! سرت خیلی شلوغ است.خسته به نظر می رسی.چرا اندکی استراحت نمی کنی تا بعد با کمک هم ،یونجه ها را بار گاری ات کنیم."

مرد جوان پاسخ داد: " نه متشکرم.پدرم دوست ندارد."

کشیش کفت:

" ساده نباش.هر کسی نیاز به اندکی استراحت دارد.بیا و حداقل جرعه ای آب بنوش."

مجددا مرد جوان امتناع کرد و گفت که پدرش ناراحت می شود.

کشیش شکیبایی خود را از دست داد و گفت:

" پدرت باید یک آدم سختگیری باشد.به من بگو که او کجاست تا بروم و نصیحتش کنم تا از این رفتارش دست بردارد."

مرد جوان گفت:

"بسیار خوب.بیا و ببین. او زیر بار گاری گیر کرده است!"