داستان کوتاه: دشمن ات را بشناس

دشمن ات را بشناس.

روزگاری،زنبورداری بود که  کندوهای خوبی را بعمل می آورد.او از زنبورها بخوبی مراقبت می کرد و آنها هم مقادیر زیادی عسل به کندوهایش می آوردند.

یک روز،زنبوردار برای یک کار واجب به بازار رفت.زنبورها هم برای جمع آوری عسل به باغها و مزارع رفتند و کندوها بدون مراقب بودند. بدبختانه،دزدی آمد و چون دید زنبوری نیست،کندو را شکست و عسل ها را برداشت و به خانه اش برد.وقتی که زنبودار برگشت،از دیدن کندوی خالی،خیلی ناراحت شد. در این موقع زنبورها هم برگشتند و مقدار زیادی عسل در دهان داشتند. وقتی که کندوهایشان را واژگون دیدند،پنداشتند که زنبوردار یک دزد است،چونکه مدتی بود که آنجا ایستاده بود. درنتیجه به او حمله کردند و نیش های زیادی را به او زدند.

زنبوردار فریاد می زد: " شما باید دزد را پیدا می کردید،نه اینکه مرا تنبیه می کنید.

 

/ 1 نظر / 20 بازدید
mobina

بی مزه..........