داستان کوتاه:نقشه هوشمندانه

نقشه هوشمندانه

روزی پسری که نامش سانی بود،به باغی که پر از درختان انبه بود،آمد. اما آنجا نگهبانی بود که از درختان محافظت می کرد.در نتیجه،او نقشه ای کشید. او به سمت نگهبان رفت و از او خواست تا با هم بازی کنند.

نگهبان موافقت کرد.سانی دایره در اطراف نگهبان کشید و به او گفت که اگر از آن خارج شود،باید جریمه شود.نگهبان در داخل دایره ایستاد و در زمانی که سانی از یک درخت بالا می رفت و مقدار زیادی انبه چید،در آنجا ایستاده بود.

نگهبان همه آنها را می دید،اما نمی توانست کاری بکند. طولی نکشید که سانی با مقدار زیادی انبه فرار کرد.

/ 0 نظر / 29 بازدید