باغ طبیعت

باغ طبیعت

روزی،پسرکی در حال قدم زدن در جنگل بود که گمان کرد صدای غمگینی را شنیده است،مثل فردی که در حالی که آواز می خواند،گریه هم بکند.با دنبال کردن صدا،او به یک حوضچه بزرگ،گرد،اسرارآمیز و خاکستری رنگ رسید. به نظر می رسید که صدای هق هق گریه از آن چاله آب می آید.پسرک در کنار سطح کثیف آب خم شد و گروهی ماهی قهوه ای رنگ را مشاهده کرد که در یک دایره کوچک در حال شنا کردن در آن تالاب بودند.با هر شلپی که می کردند،صداهای کم آنها باز می شد و صدای هق هق گریه بیرون می آمد.

پسرک با این صداها سرگرم شده بود و کوشید تا یکی از این ماهی های عجیب  ناطق را بگیرد.اما وقتی که دستش را به درون آب برد، دستش تا آرنج ،قهوه ای رنگ شد. با این اتفاق، ناراحتی زیادی در وی بوجود آمد و بلافاصله احساس ناراحتی ماهی ها را درک کرد. او درست همانند زمین بر روی بدنش احساس کثیف بودن و آلودگی می کرد.

بلافاصله دستش را از آب بیرون آورد و از آن مکان فرار کرد.اما قهوه بودن دستش حفظ شد و احساس غمگینی در او وجود داشت.بسیار کوشش کرد تا خودش را خوشحال کند، اما هیچ چیز او را خوشحال نمی کرد. نهایتا فکر کرد که اگر او کاری بکند که زمین خوشحال شود، خوشحالی زمین به او هم منتقل خواهد شد و خوشحالی زمین از طریق دستش به او خواهد رسید.

از آن به بعد او شروع به مراقبت از حومه روستا نمود. او از گیاهان مراقبت می کرد، آنچه را که می توانست انجام دهد تا آب آلودنه نشود را انجام می داد، و دیگران را هم تشویق می کرد تا چنین کنند. او آنقدر موفق شد که دستش شروع به تغییر رنگ نمود و رنگ طبیعی خود را پیدا کرد. وقتی که رنگ قهوه ای تماما از بین رفت، مجددا احساس شادمانی در او بوجود آمد و سرود شادمانه ماهی ها را شنید و چلپ چلوپ کردنهای شادمانه آنها را در تالاب سحرآمیز با آبهای شفاف تماشا می کرد.

اشکارا قابل مشاهده بود که زمین به حالت شادمانی طبیعی خود برگشته بود و پسرک از دیدن این وضعیت شادمانتر هم بود. 

/ 0 نظر / 25 بازدید