داستان کوتاه: دزد و راهزن

یک دزد حق سوال از یک راهزن را ندارد.

روزی یک گرگ در حال پرسه زنی در یک مزرعه پر از علف بود که یک گله گوسفند هر روز در آن به چرا می پرداختند.او در پشت یک بوته مخفی شده بود.با خوش اقبالی ،بره ای را ربود و او را به مکان امنی برای خوردن می برد. بدبختانه،شیری آمد،بره را قاپید و به کمینگاهش رفت تا به آسودگی او را بخورد.

وقتی که شیر چند گام برداشت،گرگ به او گفت:

" این دزدی در روز روشن است. سزاوار یک شیر نیست که لقمه مرا از دهانم بقاپد.این در شأن شما نیست."

با شنیدن غرغر کردن گرگ،شیر خندید و گفت:
" یک دزد از یک راهزن سین جین می کند.چقدر عجیب!آیا این بره را بعنوان هدیه از یک دوست گرفته ای؟ تو بره را از داخل گله دزدیده ای.این منصفانه است. یک گناه،گناه است ،چه بزرگ و چه کوچک."

/ 0 نظر / 76 بازدید