سه موش صحرایی گرسنه

سه موش صحرایی گرسنه

سه موش صحرایی به نامهای پفکی،وولک و لولک ،در یک کپه صخره ای زندگی می کردند.لولک و وولک ،کوچک بودند و دم نسبتاً کوتاهی داشتند،اما پفکی دارای دم بزرگی بود.دمش خیلی بلند بود،دندانهایش بزرگ بودند و پاهایش آنقدر بزرگ بودند که تصادفاً گاهی اوقات پایش را بر روی دوستانش می گذاشت. همواره مواظب بود.

وولک ممکن بود داد بزد: " پفکی! مواظب باش."

و یا لولک اغلب فریاد می زد:" پفکی پایت را از روی من بردار."

پیدا کردن غذا در زمستان خیلی سخت بود.برف روی زمین را می پوشاند و در ارتفاعات، هوا بسیار سرد بود،بطوری که روی  دریاچه ها و تالابها را لایه ای از یخ می پوشاند.

روزی وولک شروع به نالیدن کرد و گفت: من گرسنه ام. ما چندین روز است که هیچ چیزی نداریم تا بخوریم. شکم من همش قار و غور می کند."

لولک هم نالید و گفت:

 " پفکی،چرا بیرون نمی ری تا برایمان مقداری غذا پیدا کنی. تو از ما دو تا خیلی بزرگتری و چیزها را راحت تر پیدا می کنی.چشم هایت بزرگترند و بهتر می بینند."

پفکی جواب داد:

" شاید بزرگتر باشم اما یک گربه یا روباه،راحت تر مرا پیدا می کند."

وولک گفت:

" خب مواظب باش.فقط پاهایت بزرگت را روی آنها بگذار."

پفکی با اخم گفت:

" اصلا حالا جای شوخی نیست. باشه ،بیرون می رم و دنبال غذا می گردم.اما تعجب نکنید اگر که برنگردم.اگر ما گرسنه هستیم روباه ها و گربه ها هم گرسنه هستند."

پفکی صخره ها را ترک کرد و با زحمت از بین برفها عبور می کرد. پاهایش آنقدر بزرگ بودند که او با استواری راه برود.

پفکی با خودش گفت:

" بررررر، دارم یخ می زنم."و با دستانش، بدنش را ماساژ داد.

رفت و رفت و رفت تا به مزرعه ای در کنار یک خانه رسید. آن مزرعه در کنار جنگل قرار داشت.

/ 0 نظر / 71 بازدید