داستان کوتاه: کار عبادت است

کار عبادت است.

در یک روز آفتابی زمستانی،یک ملخ در زیر نور آفتاب مشغول استراحت کردن بود.اما خیلی گرسنه بود و از شب قبل چیزی برای خوردن نداشت.

در نتیجه در جستجوی چیزی بود تا بوسیله آن گرسنگی خود را تسکین دهد.بلافاصله چند مورچه را دید که دانه های گندم را به لانه شان می بردند.

بلند شد،به سمت مورچه ها رفت و با فروتنی پرسید:

" شما می تونید،لطفا چند دانه گندم را به من بدهید.از دیروز هیچی برای خوردن نداشته ام. از گرسنگی دارم می میرم."

یکی از مورچه ها از ملخ پرسید: " در تمام مدت تابستان چکار می کردی؟چرا برای فصل زمستان هیچی ذخیره نکرده ای؟"

ملخ جواب داد: "درست میگی،من در تمام مدت تابستان مشغول آواز خواندن بودم و به همین دلیل چیزی ذخیره نکرده ام."

مورچه خنده ای کرد و گفت: "خب حالا در زمستان برقص."

ملخ صورتش را در هم کشید و از آنجا دور شد.

به همین دلیل است که می گویند کار یک عبادت واقعی است.

/ 0 نظر / 70 بازدید