فقر

فقر

 

با استخوان هایی از گوشت تهی

می لرزد در لباسهای مندرسش.

 

چهره ای چروکیده،چشمانی خسته

به خورشید،به تنها هدیه در دسترسش می نگرد.

 

اشک ،می سوزاند پوست صورتش را

و کار، بر بن استخوانش زخم می زند.

 

آنها نمی توانند سخن بگویند،

سخن بگویند از اشکهایی که برای کشتزارشان ریخته اند،

آنها فقط باید کار کنند،

با دست های پیرشان باید کار کنند.

 

آنها می میرند،چونان پرنده ای،چونان حشره ای

فقیرند و سهم شان از زندگی همین است.

 

آنان کشاورزانی بودند به کار کشت

و حالا فقرایی حاشیه نشین.

 

زمینشان هست

و آب شان نیست.

و نمی دانند چرا؟

/ 0 نظر / 13 بازدید