داستانی برای لیانا: چشمان باز

داستان کوتاه:چشمان باز

روزگاری،شیری وجود داشت که آنقدر پیر شده بود که نمی توانست به شکار برود و برای خود غذا بیابد. شیر با خودش گفت: " من باید کاری بکنم که شکم من آرام شود و الا خواهم مرد."

او شروع به فکر کردن کرد، اندیشید و اندیشید و نهایتا ایده ای به نظرش رسید.او تصمیم گرفت که کف غار بخوابد و وانمود کند که مریض است و هر کس که بیاید و در مورد سلامتی اش بپرسد،طعمه اش خواهد شد.

شیر پیر نقشه شریرانه اش را کشید و در کف غار دراز کشید.بسیاری از کسانی که به احوالپرسی اش آمدند،کشته شدند.اما کار بد عمر کوتاهی دارد.

یک روز،روباه به احوالپرسی شیر دردمند آمد.چون روباه ها،ذاتا حیوانات باهوشی هستند،روباه در دهانه غار ایستاد و به شیر نگاه کرد.حس ششم روباه بکار افتاد و واقعیت را فهمید.در نتیجه،از درب غار ،شیر را صدا زد و گفت: " آقا،حالتون چطور است؟"

شیر جواب داد:
"اصلا خوب نیستم.اما چرا بداخل نمی آیی؟"

روباه پاسخ داد:

"آقا،دوست دارم که بداخل بیایم،با دیدن آن همه جای پا که وارد غار شده و بیرون نیامده اند،باید خیلی احمق باشم که من هم بداخل غار بیایم."

روباه این را گفت و رفت تا بقیه حیوانات را از نقشه شیر با خبر کند.

/ 0 نظر / 79 بازدید