داستان کوتاه: زندگی کن

زندگی کن و بگذار زندگی کنند.

روزگاری یک آبگیر بزرگ نزدیک روستایی قرار داشت. روستائیان از آب آن برای آشامیدن وکاربردهای دیگر استفاده می کردند.آبگیر مملو از ماهی بود.

روزی یک ماهیگیر برای ماهیگیری به کنار آبگیر رفت.او تورش را در آبگیر انداخت و نشست. اما او خیلی کم صبر بود.در نتیجه،طناب بلندی برداشت و یک سنگ کوچک به انتهای آن بست. و سپس با چرخاندن طناب و تکان دادن آب،سعی کرد ماهی های بیشتری را بداخل تور بیندازد.

یک روستایی او را دید و به او گفت که آب آبگیر را گل آلود نکند.اما ماهیگیر توجهی به روستایی نکرد و به کارش ادامه داد و با بهم زدن آب،آن را گل آلود می کرد. روستایی چند همراه آورد که دارای نیزه بودند.با دیدن آنها،ماهیگیر ترسید. و از کارش،پشیمان شد و عذرخواهی کرد.

روستائیان گفتند؛تو ماهی می گیری و ما آب پاک می خواهیم. می شود هم ماهی گرفت و هم آب را گل نکرد.

/ 0 نظر / 20 بازدید