داستان کوتاه

برخی چیزها را نمی توان پنهان کرد.

روزی روزگاری،بازرگانی بود که یک گله بزرگِ بز داشت.مردم باید از راههای دور و نزدیک می آمدند و بزهایش را می خریدند.بازرگان سود زیادی از این تجارت می برد.او چوپانی را استخدام کرده بود که گله را صبح زود به چراگاه می برد و بعد از غروب آفتاب آنها برمی گرداند و در آغل قرار می داد.

یک روز مطابق معمول، چوپان در حال برگرداندن گله بز بود که دید چند بز از گله جدا شده اند. تلاش کرد با صدا زدن و سوت زدن، آنها را جمع کند. تمام بزهای جدا افتاده از گله برگشتند و به گله پیوستند،اما یک بز لجوج از وی اطاعت نکرد.

در نتیجه،چوپان سنگی به سمتش انداخت.سنگ به یکی از شاخهای بز خورد و آن را شکست.چوپان ترسید او از بز خواهش کرد که چیزی در این مورد به بازرگان نگوید.

 چوپان ساده بود،زیرا شاخ خودش واقعیت را هویدا می کرد.

/ 0 نظر / 22 بازدید