داستان کوتاه: مرد و شیر

هر سکه دو رو دارد.

روزگاری یک مرد و یک شیر با هم به سفر رفتند.برای وقت گذرانی ،شروع به صحبت کردند.مدتی با خوشحالی،حرف زدند،اما بعد از مدتی یکی از آنها به دلاوری اش می بالید و ادعا می کرد که  به آن دیگری برتری دارد.بزودی این بحث داغ شد و ترس از یک جدال مابین آنها بوجود آمد.

خوشبختانه به چهارراهی رسیدند که یک مجسمه زیبا در آنجا نصب شده بود و مردی را نشان می داد که  در حال خفه کردن شیری بود و شیر هم نومید و آماده مرگ بود.

مرد گفت: " به آنجا نگاه کن،این حرف مرا اثبات نمی کند،آقای شیر؟"

شیر پاسخ داد: " این تصور توست.ولی اگر ما شیرها مجسمه می ساختیم،مردی را نشان می دادیم که  در زیر پنجه های قوی یک شیر،گیر افتاده است.

مرد پاسخی نداشت که بگوید.در نتیجه هر دو آرام شدند و به راه خود ادامه دادند.

/ 3 نظر / 31 بازدید
شمیم

مرسی وبلاگ زیبایی است

جامعه ما به بیماری بسیار شدید دروغ دچار است... با هم کمک کنیم تا درمان شویم... www.besooyerasty.mihanblog.com