حکایتهای کشاورزی/کشاورز چینی و ..

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد.
یکروز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه او جمع شدند و بخاطر بدشانسی اش  با او به همدردی پرداختند.
کشاورز به آنها گفت:”شاید این بد شانسی بوده وشاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب وحشیاز آن سوی تپه ها بر گشت.این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریکگفتند.

کشاورز گفت: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدامیداند.”
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود از پشتیکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش بشدت شکست.
این بار همسایه ها برای عیادتپسر کشاورز آمدند و به او گفتند:”چه آدم بد شانسی هستی؟
کشاورز لبخندی زدوجوابداد: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
چند روزبعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان ده را برای خدمت در جنگ با خود بردندبه جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود.

این بار مردم با خود گفتند: :”شاید این بدشانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.

/ 0 نظر / 9 بازدید