داستان کوتاه: زنگ گربه

زنگ گربه

در یک بقالی تعداد زیادی موش وجود داشت.مردم اصلا دوست نداشتند که به آن مغازه بروند.در نتیجه،مغازه دار یک گربه آورد. او موشها را تعقیب می کرد و هر روز چند تا از آنها را می خورد.موشها هیچ شانسی نداشتند که در آن مغازه ،چیزی بخورند. با آزارهای گربه،موشها یک گردهمایی برقرار کردند تا از دست این حیوان ظالم خلاص شوند،زیرا این گربه ،ظالمانه آنها را می کشت و تعداد آنها خیلی کم شده بود. هر کدام از موشها ،ایده ای را مطرح می کرد،اما همه ایده ها رد می شدند؛زیرا قابلیت اجرایی نداشتند.

عاقبت،یک موش جوان پیشنهاد کرد که وقتی که گربه خواب است، یک زنگ به گردنش ببندیم،در نتیجه وقتی که حرکت می کند،زنگ صدا خواهد داد و ما را متوجه خطر خواهد کرد.و فرصت فرار را همه خواهند داشت.

همگی موشها این ایده را تایید کردند،اما سوال این بود که کدام موش ،زنگ را به گردن گربه بیندازد؟

هر کدام از موشها با نومیدی به دیگری نگاه می کرد و بدین ترتیب، گردهمایی به پایان رسید.

/ 0 نظر / 75 بازدید