مادرانه (خاطره سفر به آبشار آلوچال شاهرود)

مادرانه

(خاطره سفر به آبشار آلوچال شاهرود)

اپیزود اول: ایثار

هوا عالی است. جمعه است بیستم امرداد 1396.یک گروه بیست و پنج نفره از کوهنوردان تازه به آبشار آلوچال رسیده اند.قبل از آنها هم گروه های دیگری به آنجا آمده اند.آبی خنک از بلندای آبشار به پایین سرازیر است. خزه هایی زمردی رنگ، بر سنگهای آبشار روییده اند. آب با نوازش خزه و سنگ به پایین جاری است.دو تن از مردان گروه،تن شان را زیر آب خنک آبشار گرفته اند. هوا سرد است. دیگران به آنها می خندند؛ ولی خنکی هوا،وسوسه قرارگیری در زیر آب آبشار را ،از آنها دور می کند.

افراد ژست می گیرند تا عکس های بهتری گرفته شود. برای گرفتن یک عکس دسته جمعی،یکی از افراد گروه خیلی تلاش می کند تا همه در کنار هم و در زیر آبشار قرار بگیرند. عکس گرفته می شود.

زنی در کنار شوهرش به او می گوید؛دارد باران می آید. و مرد می گوید؛نه آب آبشار است.

زن مجددا می گوید؛نه باران است. مرد سرش را بالا می گیرد و با تعجب می گوید ،من فکر می کردم قطرات آبشار است. او قبلا به زیر آب آبشار رفته و کاملا خیس است.

یکی از لیدرهای گروه می گوید؛از زیر آبشار دور شوید،ممکن است ناگهان حجم زیادی آب از آبشار به پایین بریزد.

دیگران خیلی توجه نمی کنند.

مرد دست زنش را می گیرد و می گوید ،حرکت کنیم.باید هر چه زودتر چهارصد پانصد متر اول را طی کنیم. حرکت می کنند. بقیه هم آرام آرام راه می افتند.به بالای لبه دره که می رسند،راه دیگر بند آمده است. بقیه کوهنوردان که صد تایی می شوند،در پاکوب باریکی که بر لبه دره ای پرشیب قرار دارد،متوقف شده اند. باران می بارد. شدید است،خیلی شدید. دو جوان که با دوچرخه هاشان به کنار آبشار آمده اند هم در صف، انتظار می کشند.دقایقی بعد،باران به تگرگ تبدیل می شود. دانه های زمردین تگرگ بر سر و تن کوهنوردان می خورد. همه متوقف اند. سرها پایین و مضطرب. دختر جوانی،زیر اندازش را به سر می کشد تا شلاق تگرگ ،کمتر بر تنش بخورد.مادری دست فرزندش را در دست دارد و با صدایی بلند، نام دیگر دختر دوقلویش را فریاد می زند. دخترک در کنار آن زن و مرد است. سردش شده. فقط یک لباس نازک در تنش دارد.همه خیس شده اند،بجز آنانی که که بادگیر دارند. دخترک در بین زن و مرد،این پا و آن پا می کند. رنگ صورتش پریده است.سرما را می توانی در رنگ  صورت زیبایش ببینی. زن بلافاصله بادگیرش درمی آورد و به دخترک می گوید:

عزیزم دستت را بده به من.

دخترک دستش را به او می دهد. و زن ،دست دخترک را از آستین بادگیر عبور می دهد و بادگیر را به تن بچه می پوشاند. وقتی زن زیپ بادگیر را می بندد و کلاه آن را بر سر دخترک می کشد،او لبخند می زند و خودش را به آن زن می چسباند. دخترک دیگر مضطرب نیست. لبخند می زند.

اپیزود دوم: تکیه گاه

دخترکی در کنار مادرش در زیر تگرگ شدید،در کنار دیگر همنوردانشان،به انتظار توقف بارش،بر لبه دره مشرف به آبشار آلوچال ایستاده اند. دخترک سردش شده است.از زیر پایشان،نهری آب راه افتاده است. از سرما،صورتش رنگ پریده شده و می لرزد. مادرش مستأصل است. او را به خودش می چسباند،دستهایش را دور صورت دخترکش می گیرد.دخترک اندکی آرام می گیرد.

تگرگ بند می آید. چند دقیقه بعد گروه راه می افتد.راه باریک و لغزنده شده است. یکی با تبر ،جای پا درست می کند تا همنوردان راحت تر حرکت کنند. فایده ای ندارد. دو سه نفر اول که عبور می کنند،مجددا آن جای پا به حالت اولش برمی گردد.  آن سوتر، مادری دو دختر دوقلویش را به پیش می برد. دلواپس است. شوهرش،هست و نیست.او دارد به بقیه اعضای گروه کمک می کند. بعضی ها از ترس،راه رفتن هم یادشان رفته است. مرتبا یکی می افتد.طناب را به تنه درختان می بندد تا دستگیره ای برای حرکت شان باشد.

دوباره باران شدید شروع شده است و این بار ترس بیشتری را به همراه می آورد.

گروه آهسته و پیوسته ،مسیر را طی می کنند. هلال احمر هم رسیده و دارد کمک می کند. وقتی به منطقه همواری می رسند،دستان دو دخترک در دستان مادرشان تماشایی است. آنها ،ترس را شکست داده اند.

وقتی در کنار مینی بوس به آن زن می رسند که بادگیرش را به آنها داده ،دخترک، با نگاهش از زن تشکر می کند. مرد به او می گوید: ترسیده بودی؟ دخترک با غرور می گوید: نه. و مرد مجددا می پرسد:خوب بود ؟ دخترک جواب می دهد : بله خیلی خوب بود.

دخترک به مرحله بالاتری عروج کرده بود. این را در چشمانش می توانستی ببینی. او با تکیه بر مادرش و حمایت همراهانش، ترس را شکست داده بود .

اپیزود سوم: عشق

اعضای گروه در مینی بوس نشسته اند و به سمت شاهرود برمی گردند. اخبار سیل، نگران کننده است. یکی از اعضای گروه که عضو هلال احمر است،می گوید: آن زن و شوهر و بچه ای که در کنار آبشار آلوچال بودند و زودتر از گروه برگشته اند،با هلال احمر تماس گرفته و درخواست کمک داده اند. اخبار دیگر هم نگران کننده است.

اعضای گروه سرود ای ایران را می خوانند. وقتی که به بیت"مهر تو چون، شد پیشه‌ام  دور از تو نیست اندیشه‌ام " می رسند،شعر را فراموش می کنند و می خندند و مجددا با صدایی همنواتر ادامه می دهند" در راه کی ارزشی دارد این جان ما .."

از خطر گذشته اند و خوشحال هستند.

همان عضو هلال احمر،دیگران را دعوت به سکوت می کند. می گوید مادرم تلفن زده. او دارد با مادرش صحبت می کند. حتما مادرش دلواپس شده.دیگران هم شروع می کنند و می گویند الان که به خانه برویم،همه با دیدن این سر و وضع ما نگران خواهند شد.

آن عضو هلال احمر هنوز دارد با مادرش صحبت می کند.یکی از لیدرهای گروه ،سربه سرش گذاشته است. با آوازی بلند می خواند: " مادر، برام زن بگیر /یک زن خوشگل بگیر و .."

روز بیستم امرداد 1396 به پایان می رسد و گروه هیرکان هم وارد شهر شاهرود می شود. همه خسته و خوشحال هستند. آنها دوباره هم به آبشار آلوچال خواهند رفت.

 

 

/ 0 نظر / 42 بازدید